خیالی بخارایی

غزل 333 | من آن نیَم که گذارم ز دست دامن تو

من آن نیَم که گذارم ز دست دامن تو

تو گر ز طوق وفا سرکشی به گردن تو

گذار تا به کف آریم دامن زلفت

وگرنه روز جزا دست ما و دامن تو

چو شمعِ صبح دم از نور زن که بس باشد

صفای چهره دلیل ضمیر روشن تو

شبی که مجلس خلوت صفا دهی، مه را

نمی رسد که سر اندر زند به روزن تو

مقام قرب همین بس بود خیالی را

که خانهٔ دل مسکین اوست مسکن تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.