رفیق اصفهانی

غزل 139 | لب تشنه ایم افغان زان نوش لب که دارد

لب تشنه ایم افغان زان نوش لب که دارد

آب حیات و ما را لب تشنه می گذارد

لب تشنه ام فتاده در وادیی که ابرش

آبی به غیر آتش بر تشنگان نبارد

بی خوابیم چه داند شبهای هجر آن ماه

تا روز آنکه هر شب اختر نمی شمارد

پیشت نمی گذارند ما را و نیست یاری

کانجا ز روی یاری پیغام ما گذارد

پیوسته بود ما را تخم امید در گل

هرگز نشد که از خاک این دانه سر برآرد

دارد دلی رفیقت از عشق یار [و] آن دل

تسکین نمی پذیرد تا جان نمی سپارد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.