رفیق اصفهانی

غزل 146 | آن که لطفش گره از خاطر ما بگشاید

آن که لطفش گره از خاطر ما بگشاید

گره خاطر او لطف خدا بگشاید

کس برای دل ما دست عطایی نگشود

هم مگر اهل دلی دست عطا بگشاید

از خدا جوی گشایش که نگردد هرگز

بسته آنکار که از کارگشا بگشاید

جز به کوی تو دل ما نگشاید آری

دل که آنجا نگشاید بکجا بگشاید؟

در ریاضی که سر و کار گلش با خار است

کی دل بلبل بی برگ و نوا بگشاید؟

طالعی کو که برم مست شبی یا روزی

کله از سر بنهد بند قبا بگشاید

دو جهان جان و دل از هر شکن آید بیرون

گرهی کز سر آن زلف دو تا بگشاید

اشک و آه شب و روز آب و هوا نیست رفیق

که گل دولت از آن آب و هوا بگشاید

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.