رفیق اصفهانی

غزل 158 | زان نور دو دیده تا شوم دور

زان نور دو دیده تا شوم دور

شد دور زهر دو دیده ام نور

ای کشور مهر از تو ویران

ای خطه ی جور از تو معمور

تا چند من و رقیب باشیم

بی تو مغموم و با تو مسرور

فرهاد که کند کوه در دهر

شیرین که فکند در جهان شور

در عشق چو من نبود شهره

در حسن چو تو نبود مشهور

جز حرف تو جز شمائل تو

یارب من خسته جان مهجور

گر بشنوم و ببینم ای ماه

گوشم کر باد و دیده ام کور

منعم کند ار ز عشق زاهد

منعش نکنم که هست معذور

داند شب و روزم آنکه دیده

روزان سیه شبان دیجور

از سیمبران چسان خورد بر

نه زر دارد رفیق و نه زور

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.