رفیق اصفهانی

غزل 209 | نداده هیچ جایی شور عشقی هیچ کس یادم

نداده هیچ جایی شور عشقی هیچ کس یادم

اگر دشتست مجنونم اگر کوه است فرهادم

اگر چه رفتی و بردی قرار از جان ناشادم

به این شادم که نتوانی روی یک لحظه از یادم

ترا هر روز افزون می شود بیداد و من با خود

در این اندیشه ام کز لطف روزی می دهی دادم

خرابم کرد چشمت از نگاهی چشم آن دارم

که از چشم عنایت بار دیگر سازد آبادم

به گوشش کی رسد با این ضعیفی ناله ام یارب

بیفکن در دل او تا کند گوشی به فریادم

ز سرو و گل چه حاصل سرو قد گلعذار من

که تا گرداند از گل، فارغ و از سرو آزادم

رفیق آن عندلیب ز آشیان دورم در این گلشن

که تا از بیضه بیرون آمدم در دام افتادم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.