رفیق اصفهانی

غزل 216 | بر آن سرم که دل به دلبری ندهم

بر آن سرم که دل به دلبری ندهم

به آنکه داده بگیرم بدیگری ندهم

کنم ز روی بتان منع چشم و دل هر دو

به ناز سنگدلی و ستمگری ندهم

دهم به خشک لبی جان و لذت لب خشک

به زمزمی نفروشم به کوثری ندهم

از آن شراب که اندر خم سفالین است

به گنج خانه ی جمشید ساغری ندهم

ز لاله و سمن این دل دمی که نگشاید

چسان به لاله عذار سمنبری ندهم

نهال گلشن عشقم رفیق غیر از مهر

شکوفه ای نکنم جز وفا بری ندهم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.