رفیق اصفهانی

غزل 229 | شود چون شب بروزو روزگار خویشتن گریم

شود چون شب بروزو روزگار خویشتن گریم

چو آید روز بر شبهای تار خویشتن گریم

گهی از بی وفاییهای یار خویشتن نالم

گهی بر طالع ناسازگار خویشتن گریم

دلم دارد بسی امید و من در کنج نومیدی

به امید دل امیدوار خویشتن گریم

مرا در گریه کردن اختیاری نیست ای همدم

مکن منعم که من بی اختیار خویشتن گریم

به غربت نیست چون از گریه ام آگاه یار من

به درد یار زین پس در دیار خویشتن گریم

بطرف باغ هر گه دیده بر سرو و گل اندازم

به یاد سرو قد گلعذار خویشتن گریم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.