رفیق اصفهانی

غزل 272 | گر سر ببرندم نکشم پا ز در تو

گر سر ببرندم نکشم پا ز در تو

پروای سر خویش ندارم به سر تو

در راه تو آن خاک نشینم که نخیزد

گر خاک شوم خاک من از رهگذر تو

بسیار کم افتد نظر لطف تو با من

افتاده ام آیا بچه جرم از نظر تو

اغیار به او محرم و محروم ازو من

ای ناله چه شد سوز و کجا شد اثر تو

تا کی کشم از جور و جفای تو ز دل آه

آه از دل از مهر و وفا بی خبر تو

گر قیمت هر بوسه دلی خواهی و جانی

بهر دل و جان کیست که خواهد ضرر تو

عشق تو رفیق از لب خشک تو نشد فاش

رسوای جهان کرد ترا چشم تر تو

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.