رفیق اصفهانی

غزل 312 | تو نامهربان مه همانی که بودی

تو نامهربان مه همانی که بودی

همان ماه نامهربانی که بودی

مرا آزمودی همه عمر و اکنون

همان در پی امتحانی که بودی

بر آن بودی اول که از در برانی

چو می بینمت بر همانی که بودی

دلم سوختی کاستی جان و بازم

مراد دل و کام جانی که بودی

به تو از وفا من چنانم که بودم

به من از جفا تو چنانی که بودی

همین از تو من تلخکامم وگرنه

تو آن شوخ شیرین زبانی که بودی

رفیق از غم آن جفا جو همانا

شکسته دل و ناتوانی که بودی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.