رهی معیری

غزل 4 | رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز

غرق گل است بسترم از بوی او هنوز

دوران شب ز بخت سیاهم به سر رسید

نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز

از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد

جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز

دردا که سوخت خار و خس آشیان ما

نگرفته خانه در چمن کوی او هنوز

روزی فکند یار نگاهی به سوی غیر

باز است چشم حسرت من سوی او هنوز

یک بار چون نسیم صبا بر چمن گذشت

می‌آید از بنفشه و گل بوی او هنوز

روزی که داد دل به گل روی او رهی

مسکین نبود باخبر از خوی او هنوز

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.