رهی معیری

غزل 2 | یاد ایامی که در گلشن، فغانی داشتم

یاد ایامی که در گلشن، فغانی داشتم

در میان لاله و گل، آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار

پای آن سرو روان اشکِ روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوِه، لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت، ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم، خاک‌بوس درگهی

چون غبار از شُکر، سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم، بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین، آسمانی داشتم

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرامِ جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد، ز تنهایی خموش

نغمه‌ها بودی مرا تا هم‌زبانی داشتم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.