شعر 25 | مست از شراب نوشین
مست از شراب نوشین
جانا بیا و بنشین
یک شب به محفل من
ای شادی دل من
دور از لب خندان تو
میگریم از هجران تو
اشک غم و دامان من
دست من و دامان تو
در آتشم، وای، وای
چه میکشم وای، وای
روشنگر ویرانه ام کو؟
شمعم ولی پروانه ام کو
در سینه سوزد دل بی قرارم
صبری که خواهی ندارم، ندارم
در صبح امید ما، تویی تو
افسونگر دلها، تویی تو
عشق من و آرام جانم
تنها تویی تنها تویی تو
دور از لب خندان تو
میگریم از هجران تو
اشک غم و دامان من
دست من و دامان تو
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.