غزل 84 | سر چو گوی افکنم به میدانش
سر چو گوی افکنم به میدانش
تا که بردارد او به چوگانش
هر که را نیست عشق جانانش
میتوان گفت جسم بیجانش
هر که عشق تو نیست در جانش
من نخوانم ز جنس انسانش
دل جمعی در آن خم زلف
نکنی ای صبا پریشانش
دل صد یوسف است زار و اسیر
مانده اندر چه زنخدانش
سرخط بندگی خطش میخواست
ما نهادیم سر به فرمانش
آن صنم رخ به هرکه بنماید
تو نگه دار یا رب ایمانش
تا به غرقاب عشق کی برسد
کشتی راندهام به عمانش
گل چو گوشی به نالهاش نکند
عجب از عندلیب و افغانش
می بده ساقیا که در عالم
نه گدا ماند و نه سلطانش
گر به ساغر حیات میبخشی
باده درده نه آب حیوانش
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.