غزل 116 | بازخواهم حذر از خرقه پرهیز کنم
بازخواهم حذر از خرقه پرهیز کنم
الفت نو به می و ساغر لبریز کنم
عشقورزی همه گویند به اسلام خطاست
کافرم من اگر از عشق تو پرهیز کنم
گر به صد وادی ایمن گذرم در شب تار
آتش عشق تو را مشعلهانگیز کنم
گر به زندان بلا رشته جانم گسلد
دست در حلقه آن زلف دلآویز کنم
گر از آن لعل لبم بوسه اجازت بخشی
شربت روح ز شهد شکرآمیز کنم
آسمان گر کندم قصد نه جای حذر است
حذر آن به که از آن غمزه خونریز کنم
واعظ از توبه تنها من دیوانه چه سود
گو کند توبه حریفان همه من نیز کنم
کاسه و کوزه تهی آخر وقت صبوح
فکر هشیاری مستان سحرخیز کنم
ساقیا خیل غم از جان به لب آرد چه غمم
همه را چاره به یک ساغر لبریز کنم
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.