ساغر کنگاوری

غزل 144 | دیدم نگار خود را چون آهوی رمیده

دیدم نگار خود را چون آهوی رمیده

پیراهن صبوری تا دامنش دریده

خوناب غم به حسرت از دل روان نموده

وز چشم خون‌فشانش خون جگر چکیده

بر زانوی تحیر از غصه سر نهاده

آن یار برگزیده در گوشه‌ای خزیده

از هر چه بر دل آید چشم امید بسته

دست از زمانه شسته دامن رها کشیده

چون دید دیدمش گفت چونی و از کجایی (چه جایی)

پنداشتی به عالم هرگز مرا ندیده

رفتم چو ایستادم در پایش اوفتادم

با عجز لب گشادم بر یار برگزیده

گفتم به صد نیازش کای نوگل بهاری

از عشق کیست خارت در پای دل خلیده

گفتا مپرس دردم از روی مهر ساغر

بگذار تا بماند ناگفته و شنیده

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.