ساغر کنگاوری

غزل 156 | ما به کامی نرسیدیم از این خودکامی

ما به کامی نرسیدیم از این خودکامی

ای خوشا مستی و دیوانگی و بدنامی

ما به نکامای خود از تو بسی خورسندیم

کز تو چون آمده کام دل ما ناکامی

ما به هر آتش نمرود چو ابراهیمیم

که به جز عشق تو هر جوش برآرد خامی

زاهد از حیله درآویخت به سجاده کشی

صوفی از صاف‌دلی رفت به دردآشامی

پشه اوج هوای تو کند عنقایی

آهوی دشت وفای تو کند ضرغامی

ما که جامی ز کف عشق به یاد تو زدیم

گو کشد عاقبت کار به بدفرجامی

ساغر از عشق نکونام به بدنامی شد

که نکونامی عشق تو بود بدنامی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.