سحاب اصفهانی

غزل 6 | شعله‌ور چون برق خواهم بی تو آه خویش را

شعله‌ور چون برق خواهم بی تو آه خویش را

تا کنم زان چارهٔ روز سیاه خویش را

نیست ناز و غمزه در فرمان او چون خسروی

کز خرابی منع نتواند سپاه خویش را

شکوهٔ او جرم ما وین جرم را دل عذر خواه

تا چه سان خواهیم عذر عذرخواه خویش را

بس که باشد مایل خود شرم را بندد به خویش

کافگند بر خویشتن دایم نگاه خویش را

من ندانستم بود کشتن سزای جرم مهر

ورنه زو پنهان نمیکردم گناه خویش را

نیست میر کاروان را ایمنی زآسیب راه

تا نباشد رهنما گم کرده راه خویش را

گرچه پیر سالخوردی شد (سحاب) اما کند

صرف ماه خردسالی سال و ماه خویش را

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.