سحاب اصفهانی

غزل 51 | چه عجب گر دلم از عشق تو در تاب و تب است؟

چه عجب گر دلم از عشق تو در تاب و تب است؟

هر که در تاب و تبی نیست ازین غم عجب است

نخل آرد رطب اما چو قدت موزون نیست

قد موزون تو سرویست که بارش رطب است

تا چه ملت بگزینیم و چه آئین که پدید

کف موسی زرخ انفاس مسیحش ز لب است

گفتی ام تا بکنی رهسپر ودای شوق

تا مرا قوت رفتار به پای طلب است

یاد روی تو به دل رشحه ابر است و گیاه

غم عشق تو به جان پرتو ماه و قصب است

هر که دید آن رخ چون شب به رخ چون روزت

روز عشاق تو دانست که مانند شب است

گنه دوستی آمد سبب قتل (سحاب)

کس نگوید که جفای تو به من بی سبب است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.