سحاب اصفهانی

غزل 147 | ز روی پردگی ما چو پرده بر گیرند

ز روی پردگی ما چو پرده بر گیرند

به روی پرده نکویان پرده در گیرند

چنانم از ستمت کز پی تسلی خویش

بلا کشان تو از حال من خبر گیرند

به آب عفو بشو جرم عالمی ورنه

شراره ی که تر و خشک جمله در گیرند

گر این بود ره عشق تو سالکان طریق

سراغ منزل از این راه پر خطر گیرند

گرفتم اینکه توان بست دل به غیر تویی

کدام دل که توانند از تو بر گیرند

هنوز تازه بود داستان عشق (سحاب)

هزار بار گر این قصه مختصر گیرند

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.