سراج قمری

غزل 15 | آیا دلم از رنج برآساید گویی؟

آیا دلم از رنج برآساید گویی؟

بند از گره زلف تو، بگشاید گویی؟

هرگز بود آن روز که چون طوطی، قمری

از پستهٔ لب‌هات، شکر خاید گویی؟

خورشید نشاطم که ز گردونش کسوف است

روزی رخ از آن آینه بنماید گویی؟

گرچه شب زلفین تو آبستن غم‌هاست

زان زنگیم آخر طربی زاید گویی؟

نه در حق من هرچه ترا شاید، می‌گوی

زیرا که ترا هرچه نمی‌شاید گویی

خط بر طرف روی تو یارب چه خوش افتاد

بر ماه کسی غالیه می‌ساید گویی؟

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.