سعدی

غزل 158 | مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد

مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد

کآشوب حسن روی تو در عالم اوفتد

گر در خیال خلق، پری‌وار بگذری

فریاد در نهاد بنی‌آدم اوفتد

افتاده تو شد دلم ای دوست دستْ گیر

در پای مفکنش که چنین دل کم اوفتد

در رویت آن که تیغ نظر می‌کشد به جهل

مانند من به تیر بلا محکم اوفتد

مَشکن دلم که حقهٔ راز نهان توست

ترسم که راز در کف نامحرم اوفتد

وقت‌ست اگر بیایی و لب بر لبم نهی

چندم به جست و جوی تو دم بر دم اوفتد

سعدی صبور باش بر این ریشِ دردناک

باشد که اتفاق یکی مرهم اوفتد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.