ابوالحسن فراهانی

غزل 3 | غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من است

غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من است

محنت روی زمین در محنت آباد من است

دایم اندیشد که چون از کوی خود دورم کند

کفر نعمت باشد ار گویم که بی یاد من است

آن چنانم بست کو خود به تیر نتواند گشود

ماندنم در دام کی از زخم صیاد من است

تیره روزم گرچه دارد گوش بر فریاد من

زآن که می‌دانم نمی‌داند که فریاد من است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.