ابوالحسن فراهانی

غزل 31 | گهی از داغ لذت گه زچاک پیرهن دزدم

گهی از داغ لذت گه زچاک پیرهن دزدم

بیا و رشک را بنگر که درد از خویشتن دزدم

تو مشغول گرفتاران تو گشتی مگر زین پس

سر راه صبا گیرم نسیم از پیرهن دزدم

طپد در خاک و خون چون مرغ بسمل کشت اما من

ز بیم او طپیدن راز دل خون راز تن دزدم

چنان ناجور آن بدخو گرفتم خوکه گر سویش

فرستم نامه از سوز دل سوز از سخن دزدم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.