سعدی

شعر 23 | ای یار ناسامان من! از من چرا رنجیده‌ای؟

ای یار ناسامان من! از من چرا رنجیده‌ای؟

وی درد و ای درمان من! از من چرا رنجیده‌ای؟

ای سرو خوش‌بالای من! ای دل‌بر رعنای من!

لعل لبت حلوای من! از من چرا رنجیده‌ای؟

بنگر ز هجرت چون شدم، سرگشته چون گردون شدم

وز ناوکت پرخون شدم، از من چرا رنجیده‌ای؟

گر من بمیرم در غمت، خونم بُتا در گردنت

فردا بگیرم دامنت، از من چرا رنجیده‌ای؟

من سعدیِ درگاه تو، عاشق به روی ماه تو

هستیم نیکوخواه تو، از من چرا رنجیده‌ای؟

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.