شعر 22 | جوانی ز ناسازگاریِ جُفت
جوانی ز ناسازگاریِ جُفت
بِرِ پیرمردی بنالید و گفت
گرانباری از دست این خصمِ چیر
چنان میبرم کآسیاسنگِ زیر
به سختی بنه گفتش، ای خواجه، دل
کس از صبر کردن نگردد خجل
به شب سنگ بالایی ای خانهسوز
چرا سنگ زیرین نباشی به روز؟
چو از گُلبنی دیده باشی خوشی
روا باشد اَر بارِ خارش کِشی
درختی که پیوسته بارَش خوری
تحمل کن آنگه که خارَش خوری
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.