سعیدا

غزل 141 | آفتاب از نفس صبح قیامت اثری است

آفتاب از نفس صبح قیامت اثری است

آتش از گرمی روزش خبر معتبری است

زلف، مخصوص رخ موی میانان باشد

سنبلی هست درآویخته هر جا کمری است

همچو الماس دم تیشهٔ او کارگر است

تا به فرهاد جگر خسته ز شیرین نظری است

گرچه صوفیه ندارند به کف هیچ هنر

عیب پوشیدن این فرقه عجایب هنری است

خدمت پیر مغان ساز که بی منت پا

تا به سرمنزل مقصود چه خوش راهبری است

توشه خوناب جگر، یار و مصاحب غم و درد

طرفه راهی است ره عشق عجایب سفری است

گذر از جان و سعیدا قدمی پیش گذار

بی تکلف که سر کوی بتان خوش گذری است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.