سعیدا

غزل 246 | سرمه کی طاقت آن چشم پر از ناز آرد

سرمه کی طاقت آن چشم پر از ناز آرد

تا دل خستهٔ صاحب نظری نازارد

به دلم تخم وفا پاش ببین دهقان را

هرچه انداخته در خاک همان بردارد

آه من حلقه به گوش تو مگر اندازد

که به امید همان دیده گهر می بارد

هر که بی عشق قدم در ره حق بگذارد

می رود بر غلط این راه سری می خارد

خبر از حاصل عشقت نبود دل را لیک

چند روزی است که تخم هوسی می کارد

همچو آن بندهٔ خر کار به دنبال خود است

هر که نارفته ز خود راه خدا بسپارد

عمرها رفت و سعیدا و نشد از پی دل

دلبرش رام که او را به وفا بازآرد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.