سعیدا

غزل 291 | آن نگاه آشنای مشکل آسانت چه شد

آن نگاه آشنای مشکل آسانت چه شد

با اسیران سر آن کوی، احسانت چه شد

نی ترحم با فقیران نی کرم با بندگان

ای سرت گردم دل و جانم به قربانت چه شد

سوختی از گرمی خوی ای سراپا آفتاب

عالمی را آن سحاب لطف بارانت چه شد

از دل پرخون و چشم اشکبارم غافلی

با صراحی عهد و با پیمانه پیمانت چه شد

با لب خشک و دل پرخون مراد خویش را

گر نمی یابی سعیدا چشم گریانت چه شد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.