سلمان ساوجی

غزل 54 | چشم سر مست خوشت، فتنهٔ هشیاران است

چشم سر مست خوشت، فتنهٔ هشیاران است

هر که شد مست می عشق تو، هشیار آن است

در خرابات خیال تو خرد را ره نیست

یعنی او نیز هم از زمرهٔ هشیاران است

دلم از مصطبهٔ عشق تو بویی بشنید

زآن زمان باز مقیم درِ خماران است

عشق با روی تو هر بوالهوسی، چون بازد؟

عشق کاری است که آن، پیشهٔ عیاران است

حال بیماری چشم تو و رنجوری من

داند ابروی تو کاو بر سر بیماران است

دارم آن سر که سر اندر قدمت اندازم

وین خیالی‌است که اندر سر بسیاران است

شرح بیداری شب‌های درازم که دهد

جز خیال تو که او مونس بیداران است

در هوی و هوس سرو قدت سلمان را

دیده ابری است که خون جگرش باران است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.