سلمان ساوجی

غزل 97 | تیر خدنگ غمزه‌ات، از جان ما گذشت

تیر خدنگ غمزه‌ات، از جان ما گذشت

بر ما ز غمزه تو چه گویم، چه‌ها گذشت

وقت صباح، بر سر شمع، از ممر باد

نگذشت، آن چه بر سر ما از صبا گذشت

در حیرتم که باد به زلف تو چون رسید

فی الجمله چون رسید از آنجا چرا گذشت؟

بر ما ز آب دیده شب، دوش تا به روز

باران محنت آمد و سیل بلا گذشت

یارب چه رفت بر سر ما دوش، کآن صنم

بیگانه‌وش، درآمد و بر آشنا گذشت

چندان گریستیم که من بعد اگر کسی

آید به سوی ما نتواند ز ما گذشت

سلمان دوای درد دل از کس طلب مکن

با درد خود بساز که کار از دوا گذشت

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.