سلیم تهرانی

غزل 50 | بس است شاهد مستی همین گلستان را

بس است شاهد مستی همین گلستان را

که فاش کرده همه رازهای پنهان را

ز جوش لاله و گل در چمن چراغان است

ببین ز ابر سیه، دود آن چراغان را

چه صحبت است ندانم که جمع کرده بهار

ز سرو و گل به چمن راستان و پاکان را

سحاب، طفل در آب اوفتاده را ماند

که گه فشار دهد دیده، گاه دامان را

برای چیست دگر تنگ عیشی مرغان؟

که غنچه کرد چو گلچین فراخ، دامان را

سلیم بر حذر از تیر فتنه باش که باز

بلند ساخت زمانه کمان شیطان را

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.