سلیم تهرانی

غزل 155 | میان عافیت و روزگار ما جنگ است

میان عافیت و روزگار ما جنگ است

مدار شیشهٔ ما همچو آب بر سنگ است

ز رازداری ما جمع دار خاطر را

ز گوش تا به لب ما هزار فرسنگ است

غبار، آینه ام را حصار عافیت است

غلاف خنجر ما همچو سوسن از زنگ است

به غمزه کرده چنین جای در دلم، چه عجب

اگر چو تیغ، صلاحش همیشه در جنگ است

به بوستان محبت سلیم مرغ دلم

ز شوق طرهٔ او طایر شباهنگ است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.