سلیم تهرانی

غزل 283 | چند باشم ز در دیر مغان دور، بس است

چند باشم ز در دیر مغان دور، بس است

این قدر صبر که کردم من مخمور بس است

ای سلیمان، چه به خیل و حشمت می نازی

در شکست تو کمر بستن یک مور بس است

توشه ی راه گلستان می گلگون کافی ست

باربردار دل ما خر طنبور بس است!

رحمی ای اختر طالع که دگر تاب نماند

بر دلم چند زنی نیش چو زنبور بس است

کیمیایی به از افیون نبود پیران را

شاهد این سخنم فلفل و کافور بس است

گوشه ای گیر به کشمیر سلیم و بنشین

رفتن و آمدن اگره و لاهور بس است

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.