سلیم تهرانی

غزل 405 | با لطف ساعدت ید بیضا نمی‌رسد

با لطف ساعدت ید بیضا نمی‌رسد

پیش لبت سخن به مسیحا نمی‌رسد

پای برهنه، گرم سراغم که شعله را

از خار زحمتی به کف پا نمی‌رسد

دایم شریک عشرت این باغ بوده‌ایم

گلشن کنون به بلبل تنها نمی‌رسد

ما را ز عیش نیست نصیبی که دست ما

از کوتهی به گردن مینا نمی‌رسد

خاک ار شویم در ره شوق تو چون سلیم

گردی ز ما به دامن صحرا نمی‌رسد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.