سلیم تهرانی

غزل 408 | شد بهار و باغبان دیگر در دکان گشود

شد بهار و باغبان دیگر در دکان گشود

مایه ی خود گلفروش از گوشه ی دامان گشود

گل چنان آیینه ای افروخت کز شوق سخن

بیضه ی طوطی دهن چون پسته ی خندان گشود

جز به دریابار چشم من نشیمن کی کند

بال موج از هر کجا مرغابی طوفان گشود

آسمان و اخترانش بین، ولی از کار من

کافرم گر یک گره با این همه دندان گشود

حیرتم بر عشق پر نیرنگ می آید سلیم

کز کلید باغ بر رویم در زندان گشود

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.