سلیم تهرانی

غزل 460 | عشق آشوب دل و جوش درون می‌آرد

عشق آشوب دل و جوش درون می‌آرد

گل این باغ نبویی که جنون می‌آرد

دارد آبی چمن عشق که یک قطره از او

مرغ تا خورد ز پا رشته برون می‌آرد

هر سر موی از آن زلف پریشان راهی‌ست

که سر از کوچهٔ زنجیر برون می‌آرد

حسن مغرور به این ناز و نزاکت یارب

تاب هم‌صحبتی آینه چون می‌آرد؟

سوختم از غم دل هم‌نفسان، می‌بینید

که چه‌ها بر سرم این قطرهٔ خون می‌آرد

جوش زد داغ دل و شور جنونم افزود

شعله را فصل گل پنبه جنون می‌آرد

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ، سلیم

این بلاها به سرم بخت زبون می‌آرد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.