سلیم تهرانی

غزل 464 | همای شوق من بر قاف همت آشیان دارد

همای شوق من بر قاف همت آشیان دارد

قناعت می کند تا در تن خود استخوان دارد

حذر از بستر آسودگی کن گر غمی داری

دل مجروح را بوی گل دیبا زیان دارد

گره نگشاید از پیشانی ما ناخن عشرت

که ابروی اسیران تو چین در استخوان دارد

فلک از بیم پیرامون نگردد کشته ی او را

چو شیرخفته ای کز هیبت خود پاسبان دارد

پس از مردن سلیم از عشق آزادی مگر یابد

نیفتد بر کناری تا غریق بحر جان دارد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.