غزل 600 | خروش فتنهای از روزگار میآید
خروش فتنهای از روزگار میآید
چو بانگ سیل که از کوهسار میآید
صفای دل طلبی، چشم از جهان بربند
که رخنهایست کز اینجا غبار میآید
ز چوب عود بود کشتی فناطلبان
که هرچه غرق شود زان، به کار میآید
جنون ز سبزهٔ خط تو در سرم گل کرد
که از خزان تو بوی بهار میآید
گرم به وصل رساند سلیم، نیست عجب
که هرچه گویی ازین روزگار میآید
نظرها
نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک میشود.