سلیم تهرانی

غزل 607 | چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد

چو گل به آب روان شد، چو می به تاب آمد

چو اشک رفت ز چشم من و چو خواب آمد

چه احتیاج به قاصد نیازمند ترا

که از صریر قلم، نامه را جواب آمد

خیال می کنی از بس فریب و پرکاری

هزار بار به دنیا چو آفتاب آمد

ز بس که خورده دل من فریب تشنه لبی

ز موج شعله به گوشم صدای آب آمد

سلیم می برم امشب به پای خم شمعی

که پیر دیر، شب رفته ام به خواب آمد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.