سلیم تهرانی

غزل 640 | از غم هرکسی این سوخته تن می لرزد

از غم هرکسی این سوخته تن می لرزد

تیشه بر کوه زنی، خانه ی من می لرزد

دلم از ناله ی مرغان چمن می لرزد

هرکه فریاد کند، پیکر من می لرزد

نفس باد خزان در تو اثر کرده مگر؟

سخت آواز تو ای مرغ چمن می لرزد

جوهر جرأت هر دل ز زبان معلوم است

دلو در چاه چو خالی ست، رسن می لرزد

بس که رسوایی ام آورده قیامت به سرش

چون بری نام مرا، خاک وطن می لرزد

جنبش لاله و گل نیست ز تأثیر صبا

که ز رشک رخت اعضای چمن می لرزد

جامه چون عاریت است آگه ازو باید بود

جان بیچاره ازان بر سر تن می لرزد

پیش او کشته شدن را سببی نیست سلیم

دل چو سیماب ازان در بر من می لرزد

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.