سلیم تهرانی

غزل 664 | زخم ناسورم من و از لطف مرهم شرمسار

زخم ناسورم من و از لطف مرهم شرمسار

چون گل پژمرده ام از روی شبنم شرمسار

بهره ای جز اشک و آه از من نصیب کس نشد

حاصلم دارد مرا چون نخل ماتم شرمسار

خلق را کوتاهی از خویش است و ما را از فلک

عالمی شرمنده اند از ما و ما هم شرمسار

کاسه ی سر را قدح کن، می ز جام خود بنوش

تا به کی باشد کی از ساغر جم شرمسار

تا سلیم از بی وفایی های او دم می زنم

می‌کند آن تیغ خونریزم به یک دم شرمسار

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.