سلیم تهرانی

غزل 786 | مگذار ز دستم که گل باغ وفایم

مگذار ز دستم که گل باغ وفایم

بر دست تو شایسته تر از رنگ حنایم

از بس به ره عشق درو خار خلیده ست

همچون دم ماهی شده هر پنجه ی پایم

از فیض سبکروحی خود اوج گرفتم

محتاج پر و بال نیم، مرغ دعایم

مشکل بود از نقش قدم نیز جدایی

در راه، چو خورشید، ازان رو به قفایم

بی خار قدم قوت برخاستنم نیست

چون شعله ز خار کف پا بر سر پایم

نتوان ز دویدن به تو ای دوست رسیدن

بر روی زمین، سایه ی مرغان هوایم

فرزند خودم می شمرد مادر ایام

ای کاش بپرسند که فرزند کجایم

همچشم سلیم از اثر جهل بود غیر

باور نکنی، جغد اگر گفت همایم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.