سلیم تهرانی

غزل 804 | به افسون محبت دست آتش را به مو بندم

به افسون محبت دست آتش را به مو بندم

چو غنچه بر گل کاغذ، طلسم رنگ و بو بندم

گرفتم سهل کار عشق را، بر من جهان خندد

که می خواهم ره سیلاب را چون آب جو بندم

سخن ها از زبان من به آن بی باک می گویند

شوم خاموش و بر احباب راه گفتگو بندم

کمر در خدمت بت خود مرا از کار افتاده ست

مگر زنار خود را همچو قمری بر گلو بندم

سلیم امشب ز مستی دل اناالحق می زند دیگر

نشد ممکن که بتوانم دهان این سبو بندم

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.