سلیم تهرانی

غزل 860 | ای چو برگ غنچه در عهدت پر از جان آستین

ای چو برگ غنچه در عهدت پر از جان آستین

جان اگر بر تو فشانم، برمیفشان آستین

آب چشمم هرکجا بیند، به خون رنگین کند

همچو آن طفلی که نشناسد ز دامان آستین

من چو ریگ بادیه سیرابم از لب‌تشنگی

همچو موج افشانده‌ام بر آب حیوان آستین

بهر هرکاری از آنجا سر برون می‌آورد

دست عاشق را بود چاک گریبان آستین

کی به خون لاله و گل دامن آلایم سلیم

کرده داغ عشق او بر من گلستان آستین

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.