سلیم تهرانی

غزل 885 | نتوان یافت دلی خوش به جهان ای کاکو

نتوان یافت دلی خوش به جهان ای کاکو

چه روی گاه سوی گنجه و گاهی باکو؟

طرفه عهدی ست، که انگشت تحیر شده است

آشنای همه لب، همچو نی تنباکو

ای که از لطف، نگهدار همه دل هایی

دل یاران همه بر جای خود است، از ما کو؟

به سفر می روم و بسته به دل مهر وطن

رشته ای از پی باز آمدنم چون ماکو

نعمت هند فراوان بود، اما نرود

یاد گیلان ز دل و حسرت نان لاکو

با غم آن به که بسازیم درین دور سلیم

بوده زین پیش نشاطی به جهان، حالا کو؟

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.