سنایی

شعر 14 | از خدای آمده بر جانت

از خدای آمده بر جانت

به رسالت به شهر ویرانت

بی‌خودی تخت و بی‌کلاهی تاج

لشکرش رعب و مرکبش معراج

سیرت و خلق او مؤکّدِ حلم

خرد و جان او مؤیّدِ علم

پشت احمد چو گشت محرابی

پیش روی آمدی چو اعرابی

شده جبریل در موافقتش

بدوی صورت از موافقتش

جبرئیل از پی دعا کردن

راست انگشت و خم سر و گردن

که نمودی چو شرقی از غربی

رای او روی دحیة الکلبی

از گریبان بعث سر بر کرد

دامنِ شرع پر ز گوهر کرد

کرده پیشش نثار در محشر

هشت حمال عرش و هفت اختر

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.