سید حسن غزنوی

غزل 76 | بی تو دردی است ز هر درمانی

بی تو دردی است ز هر درمانی

اینت بی دردی و بی درمانی

زلف پر فتنه فشانی هر دم

فتنه زلف چرا ننشانی

ماه روئی و چو چرخ دم ساز

هر زمان پرده همی گردانی

بر دل من که تو داری می کن

هرچه از جور و جفا بتوانی

گرچه از لطف چو باری بی بومت؟

همه اندام لب و دندانی

چو به یک بوسه چنانی تندی

جان ز دستم بغلط بستانی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.