سیدای نسفی

غزل 63 | غبار گرد بادم توتیای چشم اخترها

غبار گرد بادم توتیای چشم اخترها

پریشان کرد صحرای جنونم مغز در سرها

ز خون تشنگان میخانه دشت کربلا باشد

چو سرهای شهیدان خاک می لیسند ساغرها

نباشد بهره از اموال خود دنیاپرستان را

صدف را تر نمی گردد گلو از آب گوهرها

نشان از کعبه مقصود دهد انگشت مکتوبم

شکسته در تلاش نامه ام بال کبوترها

ز چشمم بسته رخت هستی خود خواب آسایش

کف پهلوی من سیلی زند بر روی بسترها

به عالم کار می سازند اهل جود سایل را

همین آواز می آید به گوش از حلقه درها

منه در زیر گردون سیدا پهلوی راحت را

چه آساید کسی در سایه این کهنه منظرها

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.