سیدای نسفی

غزل 471 | به خاک افتاده گرد سرمه چشم سیاهت من

به خاک افتاده گرد سرمه چشم سیاهت من

به خون غلطیده صید بسمل تیغ نگاهت من

اسیر غنچه خندان لعلت صد قفس بلبل

گریبان پیرهن چاک گل طرف کلاهت من

به گلشن بنده آزاد سرو قامتت قمری

غلام حلقه در گوش خط سنبل پناهت من

گدای مفلس بی خان و مان پیر تهیدستی

ز پا افتاده از خود رفته سرهای راهت من

به بزم دلبران گر دعویی شیرین لبی سازی

چو کوه بیستون امروز پا بر جا گواهت من

نگه بر عارضت چون سیدا دزدیده می سازم

چو پشت آئینه شرمنده روی چو ماهت من

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.