سیدای نسفی

غزل 543 | کفر و دین یکسان بود در مذهب دیوانگی

کفر و دین یکسان بود در مذهب دیوانگی

جنگ با کونین دارد مشرب دیوانگی

یا معلم لیلی و مجنون ندارند احتیاج

عشق استادی کند در مکتب دیوانگی

خاک صحرا را به رقص آورد شور گردباد

کیست می سازد تلاش منصب دیوانگی

مقصد عاشق نمی گنجد به زیر آسمان

باشد از اندازه بیرون مطلب دیوانگی

عاقل از سنگ ملامت می کند پهلو تهی

ریختند این خشت را در قالب دیوانگی

داغ سودای جنون پوشیده است از چشم خلق

خیره می سازد نظر را کوکب دیوانگی

از سواد بی خودی هر کس نگردد بهره مند

خانه زنجیر باشد مکتب دیوانگی

سیدا اهل جنون را نیست در محشر حساب

باد ایام خزان باشد تب دیوانگی

نظرها

نظر بنویسید، اگر خواستید تصویر بگذارید، و به نظر دیگران پاسخ دهید. تصویر بزرگ پیش از ذخیره کوچک می‌شود.